تبليغاتX
زندگی یعنی هدف

زندگی یعنی هدف

 

ما برای کودکان دعا میکنیم

که به ما بوسه های چسبناک می دهند

که بر روی سنگ ها می پرند و پروانه ها را تعقیب میکنند

ما دعا می کنیم برای کودکانی که،

از پشت سیم های خاردار به عکاس ها خیره می شوند

که هرگز روی کف اتاق با کفش های نو جیرجیر نکردند

که در سرزمین هایی به دنیا آمده اند که

ما حتی حاضر به مردن در آنجا هم نیستیم.

ما دعا می کنیم برای بچه هایی

که برایمان بغلی از گل نرگس می آورند

و آوازهای خارج از نت می خوانند

که برای ماهی قرمز وتنگ بلور مراسم دفن اجرا می کنند 

که آدامس را به موهایشان می چسبانندودرشیرشان قند می ریزند

که خمیردندان رابه اطراف دستشویی نقاشی می کنند.

که بی دلیل درآغوشمان می گیرندو

گونه مان را به شوق بوسه می زنند

ومادعامی کنیم برای کودکانی

که هرگزیک وعده غذای سیر نخوردند

که نظاره گرمرگ پدرومادرشان بودند

که هیچ پتوی سالمی ندارند که درزیرآن درامنیت گرماباشند

که نانی برای دزدیدن پیدا نمی کنند

که اتاقی ندارند که به نظافت آن بپردازند

که عکس های آنان روی هیچ میزی نیست

که دیوهایشان حقیقی حقیقی است

مادعا میکنیم برای کودکانی

که هیچ وان حمام رانمی شویند

که کابوس هایشان روزها پدیدارمی شوند

که گاهی به اشک هایشان می خندیم

که لبخندهایشان می تواند مارابه گریه اندازد

که هرگز دندان پزشک ندیدند

که هرگزکسی لوسشان نکرده است.

که گرسنه به رختخواب می روند

وآن قدر گریه می کنند تا خوابشان ببرد

که زندگی می کنندولی موجودیت ندارند

مابرای کودکانی دعا می کنیم

که میل دارند حملشان کنیم

برای آنانی که آبی آسمان را با نوک انگشت بر خاک لمس می کنند

برای آنانی که ستاره را فقط می شنوند

برای آنانی که حسرت یک گام برداشتن در پارک

تمام زندگیشان است

ما برای کودکان دعا می کنیم

برای آنانی که تنها آرزویشان ترخیص از بیمارستان است

برای آنانی که وقتی به ایشان می  نگریم

نگاهمان  خیس خیس خیس می شود!

+نوشته شده در جمعه 12 فروردین1390ساعت0:52توسط samane | |

جمله هایی از شریعتی بزرگ:

زندگی

زندگی چیست ؟ اگر خنده است چرا گریه میكنیم ؟ اگر گریه است چرا خنده میكنیم ؟ اگر مر گ است چرا زندگی می كنیم ؟ اگر زندگی است چرا می میریم ؟ اگه عشق است چرا به آن نمی رسیم ؟ اگه عشق نیست چرا عاشقیم


حق و باطل
اگر در صحنه حق و باطل نیستی، اگر شاهد عصر خودت و شهید حق بر باطل نیستی، هر جا كه میخواهی باش. چه به شراب نشسته و چه به نماز ایستاده. هر دو یكیست


قضاوت
ای خدای بزرگ به من کمک کن تا وقتی می خواهم درباره ی راه رفتن کسی قضاوت کنم, کمی با کفش های او راه بروم


انسانیت
انسان بیش از زندگی است ؛ آنجا که هستی پایان می یابد،او ادامه می یابد.


بگذار تا شیطنت عشق....
خدایا اضطراب های بزرگ غم های ارجمند و حیرت های عظیم بر روح ام عطا کن و لذت ها را به بندگان حقیرت ببخش و دردهای عزیز بر جانم ریز


سلام
در شگفتم که سلام آغاز هر دیداریست ، ولی در نماز پایان است . شاید این بدین معناست که پایان نماز ، آغاز دیدار است .


هست و نیست
در بی کرانه زندگی دو چیز افسونم کرد: آبی اسمان که می ببینم و می دانم نیست و خدایی که نمی بینم و می دانم هست


تهمت و دروغ
تهمت و دروغ را دشمن سفارش میدهد و منافق میسازد و عوام فریب پخش میکند وعامی انرا میپذیرد


چگونه زیستن
خـدایا تـو چگونه زیـسـتـن را به مـن بـیاموز مـن خـود چگونه مُـردن را خـواهـم آموخـت .


شهرت
خدایا شهرت منی را که میخواهم باشم قربانی منی را که: میخواهند باشم نکند


اصلاح فکر
زمانی مصاحبه گری از معلم صداقت و صمیمیت دکتر علی شریعتی پرسید :
به نظر شما چه لباسی را به زن امروز بپوشانیم ؟
دکتر علی شریعتی در جواب گفتند : نمیخواهند لباسی بدوزید و بر تن زن امروز نمائید . فکر زن را اصلاح کنید او خود تصمیم میگیرد که چه لباسی برازنده اوست


ادمی
عده ای مثل قرص جوشانند؛ در لیوان آب كه بیاندازیشان طوری غلیان كرده و كف می كنند كه سر می روند اما كافی است كمی صبر كنی بعد می بینی كه از نصف لیوان هم كمترند.


شناخت
حتی خداوند نیز دوست دارد که بشناسندش نمی خواهد مجهول بماند مجهول ماندن است که احساس تنهایی را پدید می آورد و دردبیگانگی و غربت را.  مجهول ماندن رنج بزرگ روح آدمی است.

انسان
انسان عبارت است از یک تردید. یک نوسان دائمی. هر کسی یک سراسیمگی بلاتکلیف است.


مثنوی
احساس می کنم در این مثنوی بزرگ طبیعت مصرع هایی ناتمامیم . بودنمان انتظار یک بیت شدن .


خدا
خداوندا من با تما م کوچکیم یک چیز از تو بیشتر دارم و آن هم خدای است که من دارم و تو نداری


اندیشه
اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای را بالا ببری .


پشتکار
برای شناکردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است وگرنه هر ماهی مرده ای هم میتواند از طرف جریان آب حرکت کند


چهره دل
هر کس بد ما به خلق گوید ما چهره دل نمی خراشیم ما خوبی او به خلق گوییم تا هردو دروغ گفته باشیم


عقل
خدایا هر که را عقل دادی ، چه ندادی؟ و هر که را عقل ندادی ، چه دادی؟؟؟


دنیا رو نگه دارید
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !



زنده بودن
زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت


حسین
در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد.


حقیقت
انسان مجبور نیست حقایق را بگوید ولی مجبور است چیزی را که می گوید حقیقت داشته باشد


معنای زندگی
زندگی چیست ؟  نان . آزادی . فرهنگ . ایمان و دوست داشتن


خوشبختی
برای خوش بخت بودن به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن.


زندگی چیست؟؟
نیا را بد ساخته اند...
کسی را که دوست داری، تو را دوست نمی دارد. کسی که تو را دوست دارد ،تو دوستش نمی داری اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند و این رنج است .
و این تمام زندگیست
و
زندگی یعنی این ....

ای..
ای زینب: نگو در کربلا بر تو چه گذشت! بگو ما چه کنیم؟


خدایا
خدایــــــــــا سرنوشت مرا خیر بنویس

تقدیری مبارک

تا هرچه را که تو دیر می خوای زود نخواهم

وهرچه را که تو زود می خوای دیر نخوام


دوست داشتن
کسی را که دوستش می دارید شما را دوست نمی دارد...کسی که شما را دوست می دارد شما او را دوست نمی دارید...کسی که شما دوستش می دارید و او نیز شما را دوست می دارد , به رسم و آئین روزگار هرگز به هم نمی رسند و این رنج است

مذهب
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سال ها مذهبی بودم بدون آنکه خدایی داشته باشم.


دوست داشتن
دوست داشتن خیلی بهتر از عشق است. من هیچ گاه دوست داشتن خود را تا بالا ترین قله های عشق پایین نمی اورم

ارزش
ارزش انسان به اندازه حرف هایی هست که برای نگفتن دارد.


انسان..
انسان نقطه ای است بین دو بی نهایت . بی نهایت لجن و بی نهایت فرشته .بنگر به طرف کدام یک می روی

گناه
بیا گناه كنیم جایی كه خدا نباشد..


انسانیت
انسان به اندازه ای كه برخوردارتر است انسان نیست بلكه انسان به اندازه ای كه خود را نیازمند تر حس می كند انسان است.


حسرت مرگ
خدایا! به من زیستنی عطا كن كه در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای كه برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا كن كه بر بیهودگی اش سوگوار نباشم

خوشبختی
لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم؛ غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختی بودند.

تنهایی
حتی اگر تنهاترِین تنهایان باشم باز هم خدا با من است.او جبران تمام نداشتن های من است...

شرافت
شرافت مرد هم چون بکارت یک دختر است اگر یکبار لکه دار شد دیگر جبران پذیر نیست


کمال
انسان به اندازه ای که به مرحله انسان بودن نزدیک می شود ،احساس تنهایی بیشتری می کند


عشق
شق مثل قایقی هست که در اعماق دریا غرق میشود ولی دوست داشتن
مثل قایقی هست که رو این دریا آرام به حرکت ادامه میدهد پس دوست داشته باشیم نه عاشق شویم

هنر
هنر تجلی غریزه آفریدگاری انسان است در برابر هستی که تجلی آفریدگاری خداست

روح
چقدر روح محتاج فرصتهاست که در ان هیچکس نباشد

نیایش
پروردگارا به مندایا به من توفیق تلاش در شکست صبر در نومیدی عظمت بی نام دین بی دنیا تو فیق عشق بی هوس،تنهایی در انبوه جمعیت و دوست داشتن بی آنکه دوست بداند عنایت فرما


ایمان
حقیقت همواره همان جایی است که ایمان هست

درون گرایانه
سرمایه های هر دلی حرف هایی است که برای نگفتن دارد.


فریاد
من هرگز نمی نالم...قرنها نالیدن بس است...میخواهم فریاد بزنم...!اگر نتوانستم سكوت میكنم...


کتاب ناخوانده
هر انسان كتابی است در انتظار خواننده اش.

فهم
به من بگو نگو ، نمیگویم ، اما نگو نفهم ، كه من نمی توانم نفهمم ، من می فهمم .

فهمیدن
انها(دشمنان)از فهمیدن تو می ترسند.از گاو که گنده تر نمیشوی می دوشنت و از اسب
که دونده تر نمیشوی سوارت میشوند و از خر که قوی تر نمیشوی بارت میکنند. انها از
فهمیدن تو میترسند.


فرصت
روزی كه بود ندیدم....روزی كه خواند نشنیدم
روزی دیدم كه نبود....روزی شنیدم كه نخواند

پناهگاه ابدی
اگر تنهاترین تنهاها شوم باز خدا هست.او جانشین همه نداشتن هاست.نفرین و آفرین ها
بی ثمر است.اگر تمامی خلق گرگ های هار شوند و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد تو
تنهای مهربان و جاوید و آسیب ناپذیر من هستی.ای پناهگاه ابدی !
تو میتوانی جانشین همه بی پناهی ها شوی.


عشق
میقترین و بهترین تعریف از عشق این است كه :
عشق زاییده تنهایی است.... و تنهایی نیز زاییده عشق است...
تنهایی بدین معنا نیست كه یك فرد بیكس باشد .... كسی در پیرامونش نباشد!
اگر كسی پیوندی ، كششی ، انتظاری و نیاز پیوستگی و اتصالی در درونش نداشته باشد تنها نیست!
برعكس كسی كه چنین چنین اتصالی را در درونش احساس میكند...
و بعد احساس میكند كه از او جدا افتاده ، بریده شده و تنها مانده است ؛
در انبوه جمعیت نیز تنهاست ......

مرگ
.. نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد ... نمیخواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ... ولی بسیار مشتاقم ... كه از خاك گلویم سوتكی سازد ... گلویم سوتكی باشد به دست كودكی گستاخ و بازیگوش ... تا كه پی در پی دم گرم خویش را بر گلویم سخت بفشارد .... و سراب خفتگان خفته را آشفته تر سازد ... تا بدین سان بشكند دائم سكوت مرگبارم را ...

انسان
همواره روحی مهاجر باش به سوی مبدا به سوی انجا که بتوانی انسانتر باشی
و از انچه که هستی و هستند فاسله بگیری این رسالته دائمی توست

توحید
دایا من در كلبه حقیرانه خود كسی را دارم كه تو در ارش كبریایی خود نداری
منچون تویی را دارم
وتو چون خود نداری

نیایش
خدایا : رحمتی كن تا ایمان ، نام ونان برایم نیاورد ، قوتم بخش تا نانم را؛ وحتی نامم را در خطر ایمانم افكنم.
تا از آنها باشم كه پول دنیا می گیرند وبرای دین كار می كنند ؛ نه آنها كه پول دین می گیرند وبرای دنیا كارمی كنند .


کسی را دوست میدارم..
خداوندا
از بچگی به من آموختندهمه را دوست بدارم
حال که بزرگ شده ام
و
کسی را دوست می دارم
می گویند:
فراموشش کن

تقدیر
نگاه كه تقدیر نیست و از تدبیر نیز كاری ساخته نیست خواستن اگر با تمام وجود با بسیج همه اندامها و نیروهای روح و با قدرتی كه در صمیمیت است تجلی كند اگر هم هستیمان را یك خواستن كنیم یك خواستن مطلق شویم و اگر با هجوم و حمله های صادقانه و سرشار از امید و یقین و ایمان بخواهیم پاسخ خویش را خواهیم گرفت.



تنهایی
رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم تا دوست را به یاری نخوانیم،
برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند.
طعم توفیق را می چشاند.
و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن
و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن
و چه بدبختی آزاردهنده ای ست "تنها" خوشبخت بودن
در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.
در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند یاد "تنهایی" را در سرت زنده میكند .
"تنها" خوشبخت بودن خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است .
" تنها" بودن ، بودنی به نیمه است
و من برای نخستین بار در هستی ام رنج "تنهایی" را احساس کردم.

انسانها
دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است:

1. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.


2. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی شخصیت‌اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌اشان یکی است.


3. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.


4. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند
شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.



وقتی دیگر نبود
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی‌توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی که او تمام شد
من آغاز کردم
چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن


نیایش
خدایا:
مگذار که :
ایمانم به اسلام و عشقم به خاندان پیامبر ، مرا با کسبه دین ، یا حَمَله تعصب ، و عَمَله ارتجاع هم آواز کند .
که آزادی ام اسیر پسندِ عوام گردد .
که «دینم» در پس «وجهه دینی» ام دفن شود ، که عوام زدگی مرا مقلّد تقلید کنندگانم سازد .
که آن چه را «حق می دانم» به خاطر آن که «بد می دانند» کتمان کنم .
خدایا می دانم که اسلامِ پیامبرِ تو با « نه » آغاز شد و تشیع دوست تو نیز با « نه » آغاز شد .
مرا ای فرستنده محمد و ای دوستدار علی ! به« اسلام آری » و به « تشیع آری » کافر گردان .

+نوشته شده در چهارشنبه 11 اسفند1389ساعت10:28توسط samane | |

سلام

فرض کنید به شما (انسان ساده/معمولی/ بازاری/دانشمند/محقق/سیاسی) این امکان رامی دهند که یک رئیس برای دنیا انتخاب کنید که بتواند دنیا را به بهترین وجه رهبری کرده، صلح،ترقی و خوشبختی برای بشریت به ارمغان بیاورد. بین این سه داوطلب کدام را انتخاب می کنید؟

 

قبلا یک سوال:

شما مشاور و مددکار اجتماعی هستید....

زن حامله ای میشناسید که هشت فرزند دارد. سه فرزند او ناشنوا، دو فرزند کور ویکی عقب مانده هستند. در ضمن این خانم خود مبتلا به مرض مهلک سیفیلیس است. از شما مشورت میخواهد که آیا سقط جنین بکند یا خیر....

با تجارب زندگی که دارید به ایشان چه پیشنهاد میکنید؟

خواهید گفت کورتاژ کند؟

 

فعلا برویم سراغ سه نامزد ریاست بر جهان:

شخص اول

او با سیاستمداران رشوه خوار و بدنام کار میکند، از فالگیر، غیب گو و منجم مشورت میگیرد. در کنار زنش دو معشوقه دارد، شدیدا سیگاری بوده و روزی ده لیوان مشروب(مارتینی) میخورد.

شخص دوم

از دو محل کار اخراج شده، تا ساعت12 ظهر میخوابد، در مدرسه چند بار رفوزه شده. در زمان جوانی تریاک میکشیده و تحصیلات آنچنانی ندارد. ایشان روزی هم یک بطری ویسکی میخورد. بی تحرک و چاق است.

شخص سوم

دولت کشورش به ایشان مدال شجاعت داده، گیاه خوار بوده و دارای سلامتی کامل است. به سیگار و مشروب اکیدا دست نمیزند و در گذشته هیچگونه رسوایی ببار نیاورده.

به چه کسی رای میدهید؟؟؟

 

# کاندید اول: فرانکلین روز ولت

#کاندید دوم: وینستون چرچیل

#کاندید سوم: آدولف هیتلر

 

چه درسی میگیریم؟؟؟

 

راستی خانم حامله فراموش نشود!

اگر به آن خانم پیشنهاد سقط جنین دادید همان بس که لودویگ فان بتهوون را به کشتن دادید!!!

 

چه درسی گرفتیم؟؟؟

پیش داوری

از بزرگترین

اشتباهات

بشر است

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 19 بهمن1389ساعت0:5توسط samane | |

هیچی!

باز بچه شدین،

مثل روز اول شدین،

اون روزها، بزرگترها دلشون براتون میسوخت،

نازتون میکردند،پرستاریتون میکردن، گاهی هم مسخره تون میکردند،

و حالا کوچکترها،

چون حالا بچه تر شدین،

حالا بچه پیرین،

بچه ی ریش و پشم دارین،

هفتاد سال، هشتاد سال، نود سال و صدسال راه رفته اید،

صد سال کار کرده اید،

از سالها و سالها سالهای عمر گذر کرده اید،

آخر کار رسیده اید به اول!

باز بچه شده اید،

روی سفیدتون، سیاه

موی سیاهتون، سفید

قد سروتون، کمون

الف قامتتون،دور یک نقطه، یک پیچ

دور زده دایره وار و شده "نون".

سرتون خم شده روی پاهاتون،

گوشه ای نشسته گوله شده،

زانو به بغل،

سر به زانو، مثل چی؟

مثل جنین!

مثل روز اول!

خاک بودین،خوراک شدین،

لقمه ای در دهان بابا،

لقمه ای در دهان مامان،

ذره ای تو دل مامان،

ذره ای تو دل بابا...

مامان و بابا با هم عروسی کردن، آن ذره و این ذره با هم یکی شدن،

آن "یکی"،"تو" شدی،

تو دل مامان، مثل یک تخم مرغ، تو دل مرغ

با گرمی تن مامان، با خون بدن مامان،

تو زنده شدی، تو بزرگ شدی

مثل یک تخم مرغ، زیر پاهای مرغ.

نه ماه گذشت، نه روز گذشت، نه ساعت گذشت،

مامان دردش گرفت

"تخم مرغ را شکستی"

"یک هو، بیرون جستی"!

افتادی تو گهواره،

چشمات نمی دید،

گوشات نمی شنید،

پاهات نمی رفت،

دستات نمی گرفت،

مغزت کار نمی کرد،

هیچ چی نمی فهمیدی،

هیچ کس را نمی شناختی،

تو گهواره افتاده بودی

فقط سه کار بلد بودی

1-شیر مکیدن،2-زیرتا خراب کردن،3-گریه کردن!

صد سال گذشته،

چشمات نمی بینه، گوشات نمی شنوه، پاهات نمی ره،

دستات نمی گیره،مغزت دیگه کار نمی کنه،

هیچ چی را باز نمی فهمی، هیچ کس را باز نمی شناسی،

تو بسترت افتاده ای، فقط سه کار را بلدی،

1-............2-..............3-.............

بعد می میری،می گذرانت تو دل زمین، باز خاک میشوی

از تو هیچی نمی مونه،

"تو" می مونی،

آدمیزاد دور می زنه،

مثل زمین، مثل زمان، مثل بهار، مثل همه چیز

آب، گل ، درخت، زمین، ستاره، خورشید، منظومه ها، کهکشانها، همه جهان!

هیچ بودی، خاک بودی،دور زدی، هیچ شدی، خاک شدی،

از تو چیزی که می مونه، کاری که کردی می مونه،

هر کاری کردی می مونه،....( کاری اگر کردی، می مونی)......

                                                 " دل نوشته های شریعتی بزرگ"

+نوشته شده در دوشنبه 11 بهمن1389ساعت0:30توسط samane | |

 

نامت چیست؟  آدم.

 

فرزند؟   من را نه مادری و نه پدری بنویس اول یتیم خلقت.

 

محل تولد؟  بهشت پاک.

 

اینک محل سکونت؟  زمین خاک.

 

آن چیست که بر گرده نهادی؟  امانت است.

 

قدت؟  روزی چنان بلند که همسایه خدااینک به قدر سایه بختم

         روی خاک.

 

 

اعضای خانواده؟  حوای خوب و پاک، قابیل خشمناک، هابیل

                     زیر خاک.

 

روز تولدت؟  در روز جمعه ای به گمانم روز عشق.

 

رنگت؟   اینک فقط سیاه از شرم یک گناه.

 

رنگ چشمت؟   رنگی به رنگ بارش باران که ببارد از آسمان.

 

وزنت؟  نه آن چنان سبک که پرم در هوای دوست، نه آن

          چنان وزین که نشینم بر این زمین.

 

جنست؟  نیمی مرا ز خاک،نیمی دیگر خدا.

 

شاکی تو؟  خدا.

 

نام وکیل؟  آن هم فقط خدا.

 

جرمت؟  یک سیب از درخت وسوسه.

 

تنها همین؟  همین.

 

حکمت؟  تبعید در زمین.

 

هم دستت در گناه؟  حوای اشنا.

 

ترسیده ای؟  کمی.

 

ز چه؟  که شوم من اسیر خاک.

 

آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟  بلی.

 

که؟  گاهی فقط خدا.

 

داری گلایه ای؟  دیگر گلایه ای نه ولی....

 

ولی که چه؟  حکمی چنین آن هم به یک گناه؟؟؟؟

 

دلتنگ گشته ای؟  زیاد.

 

برای که؟  تنها فقط خدا.

 

اورده ای سند؟  بلی.

 

چه؟  دو قطره اشک.

 

داری تو ضامنی؟  بلی.

 

چه کسی؟  تنها کسم خدا.

 

اما آخرین دفاع؟  میخوانمش چنان که اجابت کند دعا...

 

 

+نوشته شده در جمعه 1 بهمن1389ساعت0:51توسط samane | |

زمستان:

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

 

سرها در گریبان است

 

کسی سر بر نیآرد کرد پاسخ گفتن و

 

دیدار یاران را

 

نگه جز پیش پا را دید،نتواند،

 

که ره تاریک و لغزان است

 

وگر دست محبت سوی کس یازی،

 

به اکراه اورد دست از بغل بیرون

 

که سرما سخت سوزان است

 

نفس،کز گرمگاه سینه ات آید برون،

 

ابری شود تاریک

 

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

 

نفس کاینست، پس دیگر چه داری چشم

 

زچشم دوستان دور یا نزدیک

 

مسیحای جوانمردمن! ای ترسای پیر پیرهن چرکین

 

هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آی...

 

دمت گرم وسرت خوش باد!

 

سلامم را تو پاسخ گوی،در بگشای!

 

منم من،میهمان هر شبت،لولی وش مغموم.

 

منم من، سنگ تیپاخورده رنجور.

 

منم، دشنام پست آفرینش،نغمه ناجور.

 

نه از رومم،نه از زنگم،همان بیرنگ بیرنگم.

 

بیا بگشای در، بگشای دلتنگم.

 

حریفا! میزبانا!میهمان سال و ماهت

 

پشت در چون موج می لرزد.

 

تگرگی نیست،مرگی نیست،

 

صدایی گر شنیدی،

 

صحبت سرما و دندان است....

 

چه می گویی که بیگه شد،سحر شد بامداد امد؟

 

فریبت می دهد،بر آسمان این سرخی بعد

 

 از سحرگه نیست.

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.

 

هوا دلگیر،درها بسته.

 

سرها در گریبان، دستها پنهان،

 

نفسها ابر،دلها خسته و غمگین،

 

درختان اسکلت های بلور اجین،

 

زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه،

 

غبار آلوده مهرو ماه

 

زمستان است

 "اخوان ثالث"

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 27 دی1389ساعت0:1توسط samane | |

 

عمیق تر بیاندیشم شاید که عمل کنیم....

ایا میدانید که:

  تفاوت کشورهای ثروتمند وفقیر قدمت انها نیست؟

زیرا برای مثال کشور مصر بیش از 3000سال تاریخ مکتوب دارد و فقیر است اما کشورهای جدید مانند کانادا,نیوزلند,استرالیا 150 سال پیش وضعیت قابل توجهی نداشتند اما اکنون کشورهای توسعه یافته وثروتمند هستند.

ایا میدانید که:

تفاوت کشورهای فقیر و ثروتمند در میزان منابع طبیعی قابل استحصال انها هم نیست؟

زاپن کشوری است که سرزمین بسیار محدودی دارد که 80%ان کوه هایی است که مناسب کشاورزی و دامداری نیست اما دومین اقتصاد قدرتمند جهان پس از امریکا را دارد این کشور مانند یک کارخانه پهناور و شناوری میباشد که مواد خام را از همه جهان وارد کرده و به صورت محصولات پیشرفته صادر می کند.

مثال بعدی سوئیس است که کشوری که اصلا کاکائو در ان به عمل نمی اید اما بهترین شکلات های جهان را تولید و صادر می کند در سرزمین سرد و کوچک سوئیس که تنها در چهار ماه سال میتوان کشاورزی و دامداری انجام دادبهترین لبنیات و پنیر دنیا تولید میشود.

سوئیس کشوری است که به امنیت,نظم و سختکوشی مشهور است و به همین خاطر به گاوصندوق دنیا مشهور شده است(بانک های سوئیس)

افراد عالیرتبه ای که از کشورهای ثروتمند با همپایان خود در کشورهای فقیر برخورد دارند برای ما مشخص میکنند که سطح هوش و فهم نیز تفاوت قابل توجهی در این میان ندارند

نزاد و رنگ پوست نیز مهم نیستند زیرا مهاجرانی که در کشورهای خود برچسب تنبلی می گیرند در کشورهای اروپایی به نیروهای مولد تبدیل میشوند.

پس تفاوت در چیست؟

تفاوت در رفتارهایی است که در طول سال ها فرهنگ و دانش نام گرفته است. وقتی که رفتارهای مردم کشورهای پیشرفته و ثروتمند را تحلیل میکنیم متوجه میشویم که اکثریت غالب از اصول زیر در زندگی خود پیروی میکنند:

1-اخلاق به عنوان اصول پایه

2-وحدت

3-مسئولیت پذیری

4-احترام به قانون و مقررات

5-احترام به حقوق شهروندان دیگر

6-عشق به کار

7-تحمل سختی ها به منظور سرمایه گذاری روی اینده

8-میل به ارائه کارهای برتر و فوق العاده

و نظم پذیری و....

اما در کشورهای فقیر تنها عده قلیلی از مردم از این اصول پیروی می کنند, انهم با تحمل هزینه های گزاف در زندگی شخصی و اجتماعی

ما ایرانیان فقیر هستیم برای اینکه رفتارمان چنین فرجامی را سبب ساز شده است 

رفتارمان چنین است چون:

شرایط نهادی لازم جهت اموختن و رعایت اصول فوق که توسط کشورهای پیشرفته شناسایی شده است در طول تاریخ در کشورمان وجود نداشته است.

پس عمیق تر بیاندیشیم که:

چگونه میتوان بتدریج شرایط نهادی را بگونه ای دستخوش تغییر ساخت که بتوانیم هزینه های طاقت فرسا, آن اصول را پذیرفته و به نها پایبند بمانیم  

حال اگر میهن خود را دوست دارید این پیغام را به گوش دیگران برسانید تا شاید تعداد بیشتری از هموطنانمان مانند شما به ان بیاندیشند, مساله را بفهمند,تغییرات را ایجاد کرده و در بستر آن عمل کنند بگونه ای که در مجموع نفع همگان در آن باشد.

مطمئن باشید که:

با اندیشیدن به این موضوع اولین گام را درراه اعتلا و آبادانی ایران عزیز برداشته اید...                                                                                                                                                        

                

 

+نوشته شده در پنجشنبه 2 دی1389ساعت23:37توسط samane | |

 

 شریعتی بزرگ:

 

 

"حسین" بیشتر از اب تشنه "لبیک" بود

اما افسوس که به جای افکارش

زخمهای تنش را نشانمان دادند و

بزرگترین درد او را بی آبی معرفی کردند...

 

                             

برای خراب کردن یک حقیقت خوب به آن حمله نکنید بلکه بد از آن دفاع کنید

(افسوس که دارند از کربلای ما بد دفاع میکنند.)

                               

آنها که رفتند کاری حسینی کردند و آنها که ماندند باید کاری زینبی کنند وگرنه یزید زمان اند...

                                

(اخ که چقد پوچ شدیم)

+نوشته شده در جمعه 19 آذر1389ساعت20:22توسط samane | |

مغایرت های زمان ما:

·         ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم,راحتی بیشتر اما زمان کمتر...

·         مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر,اگاهی بیشتر اماقدرت تشخیص کمتر...

·         متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر,داروهای بیشتر اما سلامتی کمتر...

·         بدون ملاحظه ایام را میگذرانیم اما خیلی کم میخندیم, خیلی زود عصبانی می شویم تا دیر وقت بیدار می مانیم خیلی خسته از خواب بر میخیزیم خیلی کم مطالعه می کنیم اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم و خیلی به ندرت دعا می کنیم...

·         چندین برابر قبل مایملک داریم اما ارزش هایمان کمتر شده است خیلی زیاد صحبت می کنیم به اندازه کافی دوست نمی داریم وخیلی زیاد صحبت می کنیم...

·         زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را, تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان...

·         ما ساختمان های بلندتر داریم اما طبع کوتاهتر, بزرگراه های پهن تر اما دیدگاه های باریکتر...

·         بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم, بیشتر میخریم اما کمتر لذت میبریم...

·         ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به ان سو برویم...

·         فضا بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضا درون را, ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را...

·         بیشتر مینویسیم اما کمتر یاد میگیریم بیشتر برنامه میریزیم اما کمتر به انجام می رسانیم...

·         عجله کردن را اموخته ایم و نه صبر کردن, درامدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر...

·         کامپیوترهای بیشتری میسازیم تا اطلاعات بیشتری نگاه داریم تا رونوشت های بیشتری تولید کنیم,اما ارتباطات کمتری داریم, ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم...

·         فرصت بیشتر اما تفریح کمتر,تنوع غذاهای بیشتر اما تغذیه ناسالم تر,درامدهای بیشتر اما طلاق ها بیشتر منازل رویایی اما خانواده هایی از هم پاشیده...

·         بدین دلیل است که پیشنهاد میکنم از امروز شما هیچ چیز را برای موقعیتهای خاص نگذارید,زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است.

·         زندگی فقط حفظ بقا نیست بلکه زنجیره ای از لحظه های لذت بخش است.

·         بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر انها را دوست داریم. هیچ چیزی را که میتواند به خنده و شادی شما بیفزاید به تاخیر نیندازید.

·         هر روز,هرساعت و هر دقیقه خاص است وشما نمیدانید که شاید ان میتواند اخرین لحظه باشد....

 

+نوشته شده در پنجشنبه 11 آذر1389ساعت1:3توسط samane | |

 

 شرمنده دوستای عزیزم من یه اشتباه خیلی بزرگی کردم و نویسنده ی این سخنان را مارکس پنداشتم اما گویا این نتیجه گیری ها از گابریل گاریسا مارکز میباشد(خدایش سوتی بزرگی بود) حالا میخوانیم نتیجه گیری های مارکز را از سالهای عمرش:

_در 15سالگی فهمیدم که مادران از همه بهتر میدانند وگاهی اوقات پدران بسیار خوب می اموزند.

_در 20سالگی دریافتم که کار خلاف فایده ای ندارد حتی اگر با مهارت زیاد انجام شود.

_در 25 سالگی دریافتم که یک نوزاد داشتن یک روز هشت ساعته وپدر را از داشتن یک شب هشت ساعته محروم میکند

_در 30سالگی دریافتم که قدرت برای مردان عین جذابیت,وجذابیت برای زنان عین قدرت است.

_در 35 سالگی فهمیدم که اینده چیزی نیست که انسان ان را به ارث ببرد بلکه چیزی است که خود ان را میسازد.

_در 40سالگی دریافتم که موفقیت یعنی به دست اوردن چیزهایی که دوست داریم اما خوشبختی یعنی دوست داشتن چیزهایی که داریم.

_در 45سالگی فهمیدم که تنها ده درصد زندگی چیزهایی است که برای ما اتفاق می افتد وبیش از نود درصد زندگی در واقع واکنش های ما نسبت به ان چیزهاست.

_در 50سالگی دریافتم که تصمیمات کوچک را باید با مغز وتصمیمات بزرگ را باید با قلب گرفت.

_در 55سالگی فهمیدم که بهترین دوست انسان کتاب وپیروی کورکورانه بدترین دشمن انسان است.

_در 60سالگی دریافتم که بدون عشق میتوان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمیتوان عشق ورزید.

_در 70 سالگی فهمیدم که دوست واقعی تو کسی است که دستان تو را بگیرد اما قلب تو را لمس کند.

_در 75 سالگی پی بردم که فرو افتادن در برابر خداوند تنها راه برخاستن در برابر روزگار است.

_در 80سالگی دریافتم که ماموریت ما در زندگی بی مشکل زیستن نیست با انگیزه زیستن است.

_در 82سالگی فهمیدم که اگر تو از کسی  متنفری در واقع از قسمتی از خودت در او متنفری,چون اگر چیزی به تو مربوط نباشد اساسا نباید افکار تو را به خودش مشغول کند.

_در 85سالگی دریافتم که به بزرگی ارزوها نباید اندیشید به بزرگی کسی باید اندیشید که میتواند این ارزوها را براورده کند.

 

+نوشته شده در دوشنبه 8 آذر1389ساعت2:2توسط samane | |